تبلیغات
* وبــلاگ حـامیـان دکتــر احمــــــــدی نـــژاد * - فرزند ملت 2






* وبــلاگ حـامیـان دکتــر احمــــــــدی نـــژاد *

اللهم عجل لولیک الفرج...

یك روز دكتر خاطره اى را از دوران جوانیش براى راننده اش تعریف كرد:به یاد ندارم هیچ وقت به پدرم گفته باشم به من پول بده.حاجى همیشه خودش پول توى جیب همه ى بچه هایش مى گذاشت.صبح ها كه بلند مى شدیم،مى دیدیم پنج تومان-ده تومان توى جیبمان گذاشته.در دوران دانشجویى،یك روز مى خواستم كتاب بخرم.. پول خرید كتاب صد و پنجاه-دویست تومان بود. غیر از ده تومانى كه حاجى آن روز توى جیبم گذاشته بود،پول دیگرى نداشتم.كتاب هم برایم ضرورى بود.طبق معمول چیزى از حاجى نخواستم.گفتم توكل برخدا. آمدم بیرون از خانه.سر خیابان كه رسیدم، اتومبیل یكى از دوستانم كه قبلا"مبلغی به او قرض داده بودم جلوى پایم ترمز كرد.گفت:آقا محمود!بیا بالا.
همین طور كه رانندگى مى كرد وصحبت مى كردیم،بدون آن كه من چیزى بگویم،صدوپنجاه تومان گذاشت روى داشبرد و گفت:یادت هست چند وقت پیش صدوپنجاه تومان به من قرض داده بودى؟!خدا را شكر كردم وپول را گذاشتم توى جیبم.



[ چهارشنبه 30 مرداد 1392 ] [ 08:03 ق.ظ ] [ مسافر آسمان ] نظرات



      قالب ساز آنلاین